هفت روز مانده به عروسی

هفت روز مانده به عروسی

تنها هفت روز مانده به مراسم عروسی، جسد علیرضا در اتاق خوابش پیدا می‌شود. با پیشرفت تحقیقات، رازهای تاریک یک خانواده آشکار می‌شود و حقیقت، هولناک‌تر از چیزی است که همه تصور می‌کنند.

مدیر رازیک
جنایی
0
18 دقیقه
۶ تیر ۱۴۰۵
⚠️ این داستان اثری کاملاً تخیلی بوده و تمامی اسامی، اشخاص، مکان‌ها و رویدادهای آن، زاییده‌ی ذهن نویسنده است. هرگونه شباهت به واقعیت، تصادفی محض بوده و پلتفرم در قبال برداشت‌های شخصی یا تطبیق‌های غیرواقعی کاربران، هیچ‌گونه مسئولیتی ندارد.

هفت روز مانده به عروسی

صبح روز بیستم شهریور ۱۳۹۳، آقای احمد اعتمادی طبق عادت هر روز، با فنجانی چای به سمت اتاق پسرش رفت.

«علیرضا... پسرم... دیرت می‌شود.»

پاسخی نیامد.

در را کمی بیشتر باز کرد. نور کم‌رنگ صبح، تنها بخشی از تخت را روشن می‌کرد.

قدمی جلو گذاشت.

فنجان چای از دستش رها شد.

صدای شکستن استکان، سکوت خانه را در هم شکست.

علیرضا، مهندس ۲۹ ساله‌ای که تنها یک هفته تا مراسم ازدواجش با دختری به نام زینب فاصله داشت، بی‌حرکت روی تخت افتاده بود. ملحفه سفید، زیر بدنش به رنگ سرخ درآمده و آثار ضربه‌ای مرگبار بر پیکرش دیده می‌شد.

چند دقیقه بعد، صدای آژیر خودروهای پلیس، آرامش محله را از بین برد.


سرگرد کیان فرهمند، رئیس اداره جنایی، به همراه ستوان امیر رستگاری وارد خانه شدند.

نخستین چیزی که توجه فرهمند را جلب کرد، نبود هرگونه آشفتگی در خانه بود.

نه قفل شکسته‌ای...

نه پنجره‌ای باز...

نه اثری از ورود سارقان...

همه‌چیز بیش از اندازه عادی به نظر می‌رسید.

انگار قاتل، سال‌ها در همان خانه زندگی کرده بود.

پزشک قانونی پس از معاینه اولیه گفت:

«مرگ حوالی نیمه‌شب اتفاق افتاده. قربانی پیش از قتل تقریباً هیچ مقاومتی نکرده... احتمالاً قبل از مرگ بیهوش یا در خواب عمیق بوده است.»

همین جمله، مسیر پرونده را تغییر داد.


در سالن خانه، صدای گریه‌های اعظم، مادر علیرضا، و دخترش نیلوفر لحظه‌ای قطع نمی‌شد.

هر بار که کارآگاهان سؤالی می‌پرسیدند، اشک، فریاد و بی‌قراری اجازه نمی‌داد حتی یک پاسخ کامل ثبت شود.

اما سرگرد فرهمند سال‌ها تجربه داشت.

او خوب می‌دانست که گاهی بلندترین گریه‌ها، بلندترین حقیقت‌ها را پنهان می‌کنند.


چند ساعت بعد، نتیجه آزمایش اولیه غذای باقی‌مانده روی میز شام رسید.

مقدار قابل توجهی داروی خواب‌آور در غذای علیرضا وجود داشت.

فرهمند زیر لب گفت:

«قاتل نمی‌خواسته قربانی حتی بیدار شود...»


تحقیقات درباره زندگی شخصی علیرضا آغاز شد.

همکارانش از او به عنوان جوانی آرام، موفق و خوش‌نام یاد می‌کردند.

دوستانش فقط از یک موضوع خبر داشتند؛

علیرضا عاشق زینب بود.

قرار بود تنها هفت روز بعد، در بیست‌وهفتم شهریور، جشن عروسی‌شان برگزار شود.

اما هرچه تحقیقات جلوتر رفت، تصویر دیگری از خانواده اعتمادی آشکار شد.

مادر، به دلیل اختلاف‌های قدیمی با خانواده زینب، به‌شدت مخالف این ازدواج بود.

نیلوفر نیز نگرانی دیگری داشت.

پس از طلاق، بخش عمده هزینه‌های زندگی او و مادرش را علیرضا پرداخت می‌کرد.

ازدواج علیرضا می‌توانست این حمایت مالی را برای همیشه پایان دهد.

با این حال، هیچ‌کدام از این اختلاف‌ها در نگاه نخست، آن‌قدر بزرگ به نظر نمی‌رسید که به قتل ختم شود.


سرگرد فرهمند دستور داد تمام اعضای خانواده دوباره بازجویی شوند.

پدر خانواده توضیح داد که شب حادثه همراه برادرش برای مراسم خاکسپاری یکی از بستگان به شهر دیگری رفته و تا صبح بازنگشته است.

بررسی تصاویر دوربین‌های جاده و استعلام تلفن همراه، حرف او را تأیید کرد.

او از فهرست مظنونان کنار رفت.

اکنون تنها سه نفر در خانه حضور داشتند:

علیرضا...

مادرش...

و خواهرش.


کارآگاه رستگاری هنگام بررسی لباس‌های داخل خانه، ناگهان مکث کرد.

لباس‌هایی که به‌تازگی شسته شده بودند، هنوز داخل ماشین لباسشویی قرار داشتند.

اما روی لاستیک دورِ درِ ماشین، لکه‌های کوچک خون باقی مانده بود.

آزمایشگاه اعلام کرد که خون متعلق به علیرضاست.

اعظم گفت:

«نمی‌دانم چطور آنجا مانده...»

نیلوفر فقط سکوت کرد.


ساعتی بعد، تیم بررسی صحنه جرم کشف دیگری انجام داد.

کنار دیوار اتاق خواب، اثری کم‌رنگ از یک دست خونی دیده می‌شد که هنگام پاک کردن، کاملاً از بین نرفته بود.

کارشناس آثار انگشت گفت:

«اندازه این کف دست با دست یک زن بالغ مطابقت دارد.»

فرهمند بدون اینکه چیزی بگوید، نگاهش را به سمت مادر خانواده برگرداند.


سه روز بازجویی ادامه داشت.

پاسخ‌ها هر بار تغییر می‌کرد.

زمان شام...

زمان خواب...

اینکه چه کسی آخرین بار علیرضا را دیده...

هیچ روایت ثابتی وجود نداشت.

سرانجام در چهارمین شب، نیلوفر سکوتش را شکست.

او با صدایی لرزان گفت:

«دیگر نمی‌توانم...»

اتاق بازجویی در سکوت فرو رفت.

قطره اشکی از صورتش پایین آمد.

«همه‌چیز از چند هفته قبل شروع شد...»

او اعتراف کرد که تصمیم قتل، پس از قطعی شدن مراسم ازدواج گرفته شده بود.

داروی خواب‌آور تهیه کردند.

شب حادثه آن را داخل غذای علیرضا ریختند.

وقتی مطمئن شدند دیگر بیدار نمی‌شود...

همه‌چیز در چند دقیقه تمام شد.

اما نیلوفر مدعی بود که مسئولیت اصلی را خودش بر عهده می‌گیرد تا مادرش از مجازات سنگین‌تر در امان بماند.


بازپرس پرونده، قاضی سهراب نیک‌پی، این اعتراف را کافی ندانست.

بازسازی صحنه جرم، گزارش پزشکی قانونی، آثار خون، اندازه رد دست، نحوه وارد شدن ضربه‌ها و نتایج آزمایش‌های تخصصی، همگی نشان می‌دادند که انجام چنین قتلی بدون همکاری دو نفر تقریباً غیرممکن بوده است.

شواهد، یکی پس از دیگری، کنار هم قرار گرفتند.

قطعات پازل کامل شدند.

سرانجام هر دو زن، مشارکت خود را در قتل پذیرفتند.

پرونده با مجموعه‌ای از دلایل مستند، اعترافات و گزارش‌های کارشناسی به دادگاه ارسال شد و روند رسیدگی قضایی آغاز گردید.


اما...

سال‌ها بعد، وقتی پرونده در آرشیو اداره آگاهی بایگانی شد، سرگرد کیان فرهمند هنوز گاهی به یک سؤال فکر می‌کرد.

سؤالی که هیچ‌گاه پاسخ قطعی برایش پیدا نشد.

روی میز آشپزخانه، سه بشقاب شام وجود داشت.

در آزمایش‌ها، تنها غذای علیرضا حاوی داروی خواب‌آور بود.

اگر قاتلان از قبل چنین نقشه دقیقی کشیده بودند...

چه کسی، در آن چند دقیقه کوتاه، دارو را فقط داخل بشقاب علیرضا ریخت؟

آیا واقعاً هر دو نفر از همان ابتدا همدست بودند؟

یا یکی از آن‌ها، تا آخرین لحظه، از نقشه واقعی خبر نداشت و پس از وقوع جنایت، ناخواسته وارد بازی مرگ شد؟

پرونده از نظر قانون بسته شد.

اما این پرسش، هرگز پاسخی رسمی پیدا نکرد.


اگر شما جای سرگرد فرهمند بودید، فکر می‌کنید حقیقت کامل چه بوده است؟

  • آیا مادر، طراح اصلی این جنایت بود؟

  • یا نیلوفر همه‌چیز را از ابتدا برنامه‌ریزی کرده بود؟

  • و مهم‌تر از همه... آیا تمام حقیقت همان چیزی بود که در اعترافات ثبت شد، یا بخشی از آن برای همیشه در سکوت آن خانه قدیمی دفن شد؟

معمای قتل
تحقیقات پلیسی
راز خانوادگی
قتل خانوادگی

نظرات

هنوز نظری ثبت نشده است.