تِرموپیل؛ سه روز در برابر شاهنشاهی
سال ۴۸۰ پیش از میلاد
در شمال یونان، جایی میان کوه و دریا، گذرگاهی باریک وجود داشت؛ آنقدر باریک که هزاران سرباز نمیتوانستند همزمان از آن عبور کنند.
نامش تِرموپیل بود؛ «دروازههای گرم».
اما آن روز، قرار بود این دروازه فقط یک گذرگاه کوهستانی نباشد.
قرار بود سرنوشت یونان، در چند متر خاک و سنگ رقم بخورد.
در یک سوی دروازه، سپاهی عظیم از دل بزرگترین شاهنشاهی جهان آن روز به حرکت درآمده بود؛ شاهنشاهی هخامنشی.
و در سوی دیگر...
چند هزار جنگجوی یونانی ایستاده بودند.
در میان آنان، ۳۰۰ اِسپارتی.
و فرماندهشان مردی که نامش قرنها بعد هنوز زنده بود:
لِئونیداس، شاه اِسپارت.
اما برای فهمیدن اینکه چرا این مرد و سربازانش آنجا ایستاده بودند، باید چند سال به عقب برگردیم...
آتِنیها، جرقهای که یک شاهنشاهی را به خشم آورد
در سال ۴۹۹ پیش از میلاد، شورشی در شهرهای یونانی آسیای صغیر علیه حکومت هخامنشی شکل گرفت. آتنیها نیز به شورشیان کمک کردند و در جریان این درگیریها، شهر سارْد، یکی از مراکز مهم هخامنشیان، آسیب دید.
این ماجرا برای داریوش یکم، شاهنشاه هخامنشی، فراموششدنی نبود.
چند سال بعد، سپاه ایران به یونان رفت.
اما در سال ۴۹۰ پیش از میلاد، در نبرد ماراتُن، ایرانیان از آتنیها شکست خوردند.
داریوش هنوز تصمیم داشت کار را تمام کند.
او میخواست بار دیگر به یونان لشکر بکشد؛ این بار با آمادگی بیشتر.
اما تاریخ، نقشه دیگری داشت.
در سال ۴۸۶ پیش از میلاد، داریوش بزرگ درگذشت.
و مأموریت ناتمام او به پسرش رسید:
خشایارشا.
خشایارشا فقط پسر داریوش نبود؛ از طرف مادر نیز به خاندان کوروش بزرگ پیوند داشت. مادرش آتوسا، دختر کوروش بزرگ بود.
اکنون تاج شاهنشاهی بر سر مردی قرار گرفته بود که قرار بود یکی از بزرگترین لشکرکشیهای تاریخ باستان را رهبری کند.
اما یک نکته درباره خشایارشا عجیب است.
اگر تصویر او را در فیلم ۳۰۰ دیده باشید، شاید انتظار داشته باشید با موجودی غولآسا و عجیب روبهرو شوید.
اما روایت تاریخی چیز دیگری میگوید.
هِرودوت، مورخ یونانی، خشایارشا را مردی بلندبالا و خوشچهره توصیف میکند؛ کسی که از نظر قامت و ظاهر، شایسته فرمانروایی بر آن سپاه عظیم به نظر میرسید.
پس آن تصویر مشهور سینمایی، بیشتر ساخته تخیل هالیوود است تا چهره تاریخی شاه هخامنشی.
شاهی که ابتدا نمیخواست بجنگد
شاید عجیب باشد، اما خشایارشا در آغاز، آنچنان که بعدها تصور میشود، مشتاق جنگ نبود.
در دربار او بحثهای فراوانی بر سر حمله به یونان شکل گرفت. اَردَوان، عموی خشایارشا، او را از این لشکرکشی برحذر میداشت.
اما مَردونیوس، از نزدیکان و فرماندهان بانفوذ، از ادامه کار حمایت میکرد.
در نهایت، تصمیم گرفته شد.
سپاه ایران باید به یونان میرفت.
این لشکرکشی فقط یک حمله ساده نبود.
شاهنشاهی هخامنشی میخواست یک عملیات عظیم زمینی و دریایی را همزمان پیش ببرد؛ عملیاتی که نیازمند ساخت جادهها، انبارهای آذوقه، ناوگان، پل و حتی یک کانال بود.
خشایارشا میدانست اگر قرار است به یونان برود، باید راهی برای عبور یک ارتش عظیم از آسیا به اروپا پیدا کند.
و بنابراین...
دستور ساخت پل بر فراز هِلِسپونت، یعنی دارْدانِل امروزی صادر شد.
اما دربار ایران هنوز نمیدانست که دریا قرار است نخستین آزمون شاه را به او تحمیل کند.
پلی میان آسیا و اروپا
هلسپونت، مرز طبیعی میان آسیا و اروپا بود.
و حالا قرار بود هزاران سرباز، اسب، ارابه و تجهیزات جنگی از روی آب عبور کنند.
مهندسان، کشتیها را کنار یکدیگر قرار دادند و با طنابها و سازههای مختلف، پل شناوری عظیم ساختند.
اما طبیعت با نقشه شاهنشاه همراه نبود.
طوفانی سهمگین وزید.
پل شکست.
خشایارشا خشمگین شد.
بر اساس روایت هرودوت، او دستور داد مسئولان ساخت پل اعدام شوند و حتی فرمان داد آبهای هلسپونت را تازیانه بزنند و زنجیرهایی در آب بیندازند؛ روایتی که احتمالاً بخشی از آن رنگوبوی ادبی و نمایشی گزارش هرودوت را نیز دارد.
اما یک چیز قطعی بود:
پل باید دوباره ساخته میشد.
و ساخته شد.
این بار، پل شناور با صدها کشتی شکل گرفت.
و سپس یکی از شگفتانگیزترین صحنههای این لشکرکشی رخ داد.
ارتش خشایارشا از روی پلی که بر سطح دریا ساخته شده بود، از آسیا به اروپا رفت.
هرودوت میگوید عبور این سپاه هفت شبانهروز طول کشید.
هفت روز...
هفت روز حرکت انسانها، اسبها، ارابهها، تجهیزات، خدمه و نیروهای نظامی بر روی پلی که بر آب بسته شده بود.
گویی یک شاهنشاهی کامل داشت از قارهای به قاره دیگر عبور میکرد.
اما پل، تنها شاهکار مهندسی این لشکرکشی نبود.
کانالی که برای یک جنگ کنده شد
سالها پیش، در لشکرکشی ناموفق سال ۴۹۲ پیش از میلاد، ناوگان ایرانی هنگام عبور از اطراف کوه آتوس آسیب دیده بود.
خشایارشا نمیخواست این اتفاق تکرار شود.
پس دستور حفر کانالی در شبهجزیره آتوس را صادر کرد؛ کانالی که به ناوگان ایران اجازه میداد بدون دور زدن دماغه خطرناک آتوس، از مسیر امنتری عبور کند.
حفر این کانال حدود سه سال طول کشید و شواهد باستانشناختی نیز وجود چنین پروژهای را تأیید کردهاند.
این دیگر یک لشکرکشی معمولی نبود.
شاه هخامنشی میخواست زمین و دریا را همزمان به خدمت جنگ بگیرد.
و اکنون...
ارتش ایران وارد اروپا شده بود.
ارتشی که شمارش آن آسان نبود
اگر از منابع باستانی درباره تعداد سربازان خشایارشا بپرسیم، با اعداد حیرتآوری روبهرو میشویم؛ حتی ارقامی چندمیلیونی.
اما تاریخپژوهان امروز تقریباً چنین اعدادی را نمیپذیرند.
عدد دقیق سپاه ایران مشخص نیست و برآوردهای جدید بسیار پایینتر از ارقام هرودوت هستند؛ برخی پژوهشها حدود ۱۰۰ تا ۲۰۰ هزار نفر را مطرح کردهاند، هرچند حتی درباره این اعداد نیز اتفاقنظر وجود ندارد.
آنچه میدانیم این است که سپاه خشایارشا بسیار بزرگ و چندقومیتی بود.
پارسیها، مادها، مصریها، فینیقیها، عربها و گروههای مختلف دیگری از قلمرو گسترده هخامنشی در این لشکرکشی حضور داشتند.
و البته همه کسانی که همراه این حرکت عظیم بودند، سرباز نبودند.
خدمتکاران، آشپزها، ملوانان، کارکنان تدارکات و حیوانات بارکش نیز بخشی از این کاروان عظیم بودند. هرودوت حتی برای شمارش خدمتکاران و دیگر همراهان نیز ارقام شگفتانگیزی ارائه میکند که امروز اغراقآمیز تلقی میشوند.
اما حتی اگر عدد واقعی بسیار کمتر از روایت هرودوت بوده باشد، یک حقیقت تغییر نمیکند:
این بزرگترین نیروی نظامیای بود که تا آن زمان یونان باستان به خود دیده بود.
شهرهای شمالی یونان یکی پس از دیگری زیر فشار این ارتش تسلیم شدند.
خشایارشا به سمت جنوب میآمد.
هدف نهایی؟
آتن.
اما بین سپاه ایران و آتن، یک مانع طبیعی قرار داشت.
یک گذرگاه باریک.
ترموپیل.
ترموپیل
در آن روزگار، شکل ترموپیل با امروز تفاوت داشت.
کوهها از یک سو و آبهای خلیج مالیا از سوی دیگر، مسیر را به گذرگاهی بسیار باریک تبدیل کرده بودند.
اینجا جایی نبود که تعداد زیاد سربازان بهراحتی به کمک ارتش مهاجم بیاید.
اگر دهها هزار سرباز داشتی، نمیتوانستی همه آنها را همزمان وارد نبرد کنی.
و یونانیان این را میدانستند.
به همین دلیل، ترموپیل انتخاب شد.
یک مشت مرد در یک گلوگاه، در برابر ارتشی که تعدادش بسیار بیشتر بود.
در مرکز این مقاومت، پادشاه اسپارت ایستاده بود:
لئونیداس.
او با ۳۰۰ اسپارتی به ترموپیل آمده بود.
اما اینجا یکی از مشهورترین اشتباهات روایتهای امروزی رخ میدهد.
ترموپیل فقط نبرد «۳۰۰ نفر» نبود.
در آغاز نبرد، نیروهای یونانی بیشتری در کنار اسپارتیها حضور داشتند و مجموع نیروی مدافع به حدود ۷۰۰۰ نفر میرسید؛ از جمله نیروهایی از فُوسیس، لُوکریس، تِسْپیا، تِبِس و دیگر شهرهای یونانی.
پس ۳۰۰ اسپارتی، هسته مشهور این مقاومت بودند؛ نه تمام ارتش یونان.
و پشت سر آنها...
یک ناوگان یونانی نیز در آرْتِمیزیوم درگیر عملیات دریایی همزمان با نبرد ترموپیل بود.
قرار بود خشکی و دریا، دو بال یک نقشه دفاعی باشند.
شاه ایران در برابر دروازههای گرم
خشایارشا به ترموپیل رسید.
سپاه عظیم ایران در برابر گذرگاهی ایستاده بود که در آن، عدد دیگر آنقدرها اهمیت نداشت.
اما شاه هنوز امید داشت یونانیان با دیدن عظمت ارتش او تسلیم شوند.
آنها نشدند.
روز نخست فرا رسید.
نیروهای ایرانی پیش رفتند.
اما زمین اجازه نمیداد قدرت واقعی سپاه ایران خود را نشان دهد.
صفهای یونانی در فضای تنگ گذرگاه، سپرها را به یکدیگر نزدیک میکردند.
پشت سپرها، نیزهها بیرون میآمدند.
و هر بار که ایرانیان جلو میآمدند...
با دیواری از سپر و نیزه روبهرو میشدند.
یک قدم جلو.
ضربه.
عقبنشینی.
و دوباره بازگشت.
در چنین زمینی، سپاه بزرگ ایران نمیتوانست از تمام برتری عددی خود استفاده کند.
هرودوت گزارش میکند که نیروهای ایرانی حملات متعددی انجام دادند و حتی ده هزار تن از سپاه برگزیده جاویدان نیز وارد نبرد شدند؛ اما مدافعان همچنان مقاومت کردند.
روز اول تمام شد.
و ترموپیل هنوز سقوط نکرده بود.
روز دوم؛ خشم شاه
روز دوم، خشایارشا دوباره آزمود.
باز هم حمله.
باز هم فریاد.
باز هم برخورد آهن با آهن.
اما باز همان نتیجه.
زمین، متحد یونانیان شده بود.
نیروهای ایرانی هرچقدر هم که زیاد بودند، در این گذرگاه باریک نمیتوانستند تمام قدرت خود را وارد میدان کنند.
و یونانیان از تاکتیکهای هوشمندانه استفاده میکردند؛ در میان عقبنشینیهای کنترلشده و ضدحملهها، صفوف مهاجمان را به آشفتگی میکشیدند.
ترموپیل دیگر فقط یک میدان جنگ نبود.
داشت به کابوس ارتش ایران تبدیل میشد.
اما مشکل اصلی جای دیگری بود.
این گذرگاه فقط یک در داشت.
اگر آن در باز نمیشد...
سپاه ایران نمیتوانست به جنوب یونان برسد.
و آتن، همچنان دور از دسترس باقی میماند.
خشایارشا باید راه دیگری پیدا میکرد.
و در همان شب...
سرنوشت وارد داستان شد.
مردی که راه را نشان داد
در میان مردم محلی، مردی به نام اِفیالْتِس وجود داشت.
هرودوت میگوید او از اهالی منطقه بود و در ازای پاداش، راهی کوهستانی را به ایرانیان نشان داد؛ مسیری که میتوانست سپاه ایران را از پشت سر مدافعان ترموپیل عبور دهد.
در تاریکی شب، نیروهای ایرانی وارد آن مسیر شدند.
آرام.
بیصدا.
از میان کوهها.
و در سپیدهدم...
آنها در پشت مواضع یونانیان بودند.
دیگر ترموپیل فقط از روبهرو تهدید نمیشد.
از پشت سر هم محاصره شده بود.
صبح روز سوم، خبر به لئونیداس رسید.
سپاه ایران راه کوهستانی را پیدا کرده بود.
و حالا زمان تصمیم فرا رسیده بود.
اگر عقب مینشست، شاید میتوانست جان خود و بسیاری از نیروهایش را نجات دهد.
اما اگر میماند...
تقریباً هیچ راه بازگشتی وجود نداشت.
چرا لئونیداس ماند؟
این بخش از داستان، یکی از جذابترین و در عین حال پیچیدهترین قسمتهای تاریخ ترموپیل است.
در روایت هرودوت، بسیاری از نیروهای یونانی از منطقه عقب رفتند و لئونیداس با گروهی محدود باقی ماند.
اما اینکه دقیقاً چرا او ماند، آنقدر ساده نیست که افسانههای امروزی میگویند.
در میان بازماندگان، ۳۰۰ اِسپارتی، ۷۰۰ تِسْپیایی و ۴۰۰ تِبِسی قرار داشتند و برخی نیروهای دیگر نیز در منطقه باقی ماندند. روایت هرودوت درباره اینکه چه کسانی و به چه دلیل دقیقاً ماندند، کاملاً یکدست نیست.
اما درباره اسپارتیها یک حقیقت مهم وجود داشت.
برای آنان، جنگ فقط جنگ نبود.
آمادگی برای مرگ، بخشی از فرهنگ نظامی اسپارت بود.
لئونیداس میدانست چه اتفاقی در حال رخ دادن است.
او میدانست ایرانیان از کوه گذشتهاند.
میدانست دشمن از پشت سر نزدیک میشود.
و میدانست اگر بماند...
ممکن است طلوع فردا را نبیند.
اما هنوز یک کار میتوانست انجام دهد:
زمان بخرد.
برای ارتش یونان.
برای ناوگان.
برای شهرهای جنوبی.
برای آتن.
و شاید برای تاریخی که هنوز نوشته نشده بود.
آخرین ساعات ترموپیل
خورشید بالا آمده بود.
و سپاه ایران از دو سو نزدیک میشد.
لئونیداس و مردانش آخرین موضع خود را گرفتند.
این دیگر دفاع از یک گذرگاه نبود.
این، آخرین ایستادگی بود.
اسپارتیها تا جای ممکن جنگیدند.
لئونیداس کشته شد.
و نبرد به اطراف پیکر شاه اسپارت کشیده شد.
یونانیان تلاش کردند جسد فرمانده خود را پس بگیرند.
اما حلقه محاصره هر لحظه تنگتر میشد.
در نهایت، سپاه ایران از فاصله دور، با تیراندازان خود، مواضع آخرین مدافعان را زیر آتش گرفت.
آنهایی که مانده بودند، یکی پس از دیگری فرو افتادند.
ترموپیل سقوط کرد.
لئونیداس کشته شد.
اسپارتیها شکست خوردند.
و راه جنوب برای خشایارشا باز شد.
اما شاید عجیبترین بخش ماجرا همینجا باشد:
در ظاهر، ایران پیروز شده بود.
اما ترموپیل به یکی از مشهورترین نمادهای مقاومت در تاریخ اروپا تبدیل شد.
چرا؟
چون گاهی یک شکست نظامی میتواند اثری بسیار بزرگتر از یک پیروزی بر جای بگذارد.
آتن در آتش
پس از سقوط ترموپیل، راه جنوب باز شد.
نیروهای ایرانی وارد آتیکا شدند.
اما آتن تقریباً خالی بود.
بخش بزرگی از مردم شهر پیشتر تخلیه شده و بهویژه به سمت سالامیس رفته بودند.
ایرانیان وارد شهر شدند.
و در نهایت آکْروپولیس نیز به دست آنها افتاد.
در آنجا، مدافعان باقیمانده کشته شدند و بناهای مقدس آکروپولیس به آتش کشیده شد.
و اینجا خشایارشا مرتکب یکی از بحثبرانگیزترین اقدامات لشکرکشی خود شد.
آتن سوخت.
اما داستان یک پیچش عجیب داشت.
هرودوت میگوید فردای آن روز، خشایارشا به آتنیهای تبعیدی که همراه سپاهش بودند دستور داد برای قربانی کردن به آکروپولیس بروند.
و آنجا اتفاقی رخ داد که برای مردمان آن روزگار میتوانست نشانهای عجیب باشد:
درخت زیتونی که در آتش سوخته بود، دوباره جوانه زده بود.
شهری سوخته بود.
اما از دل خاکستر...
زندگی دوباره سر برآورده بود.
و هنوز کار تمام نشده بود.
زیرا شکست واقعی سپاه ایران قرار نبود در ترموپیل اتفاق بیفتد.
پیروزیای که پایان جنگ نبود
ترموپیل سقوط کرده بود.
آتن سقوط کرده بود.
اما ناوگان یونانی هنوز باقی بود.
و در مقابل، نیروی دریایی ایران هنوز یکی از بزرگترین ناوگانهای جهان باستان بود.
در اینجا داستان به سالامیس میرسد.
و اگر در روایتهای عامهپسند شنیدهاید که «آرْتِمیس» ناوگان ایران را نابود کرد، این بخش نیازمند اصلاح جدی است.
نام درست او آرْتِمیسِ یِکُمِ کاریِه بود؛ فرمانروای هالیکارناس و یکی از فرماندهان ناوگان خشایارشا.
او فرمانده یکی از بخشهای ناوگان ایران بود، نه کسی که ناوگان ایران را نابود کرد.
در نبرد سالامیس، این یونانیان به فرماندهی کِلی اُورِیبیادِس و با نقش بسیار مهم تِمیسْتوکْلِس آتنی بودند که با کشاندن ناوگان ایران به آبهای تنگ سالامیس، ضربهای سنگین به آن وارد کردند.
و این شکست، ورق را برگرداند.
خشایارشا دیگر نمیتوانست با همان اطمینان به پیشروی ادامه دهد.
او بخش عمده نیروهایش را از یونان خارج کرد و مردونیوس را با نیرویی قابلتوجه در یونان باقی گذاشت.
سال بعد، در سال ۴۷۹ پیش از میلاد، سپاه ایران به فرماندهی مردونیوس در نبرد پْلاتِه شکست خورد.
و به این ترتیب، رؤیای فتح کامل سرزمین اصلی یونان از میان رفت.
آیا خشایارشا واقعاً بدون دستاورد برگشت؟
نه.
و اینجا تاریخ، از افسانه جذابتر میشود.
خشایارشا در جریان لشکرکشی خود توانست بخشهای بزرگی از شمال و مرکز یونان را تحت کنترل درآورد و حتی آتن را تصرف و ویران کند.
پس نمیتوان گفت این لشکرکشی از همان ابتدا شکست بود.
اما هدف بزرگتر چه بود؟
شکست دادن مقاومت یونان و تثبیت پیروزی ایران بر سرزمین اصلی یونان.
و در این هدف، سرانجام موفق نشد.
پس شاید بهتر باشد بگوییم:
خشایارشا با یکی از عظیمترین لشکرکشیهای جهان باستان وارد اروپا شد؛
از هلسپونت گذشت؛
کانال آتوس را پشت سر گذاشت؛
ترموپیل را شکست؛
آتن را گرفت؛
اما در نهایت نتوانست یونان را به زانو درآورد.
و همین، داستان را به چیزی بسیار بزرگتر از «نبرد ۳۰۰ اسپارتی» تبدیل میکند.
و حالا یک سؤال...
اگر آن شب، اِفیالْتِس راه مخفی کوهستان را به ایرانیان نشان نمیداد، چه میشد؟
اگر لئونیداس در روز سوم عقبنشینی میکرد؟
اگر ترموپیل سقوط نمیکرد؟
اگر ناوگان ایران در سالامیس شکست نمیخورد؟
و مهمتر از همه...
اگر خشایارشا میتوانست یونان را فتح کند، آیا تاریخ اروپا و حتی تاریخ جهان امروز، همان چیزی بود که ما میشناسیم؟
شاید هیچکس پاسخ قطعی این پرسشها را نداند.
اما یک چیز را میدانیم:
در سال ۴۸۰ پیش از میلاد، در گوشهای باریک از یونان، سپاهی بزرگ از شاهنشاهی هخامنشی به مردانی برخورد کرد که میدانستند احتمالاً زنده از آنجا بیرون نخواهند رفت.
آنها جنگیدند.
نه به این دلیل که پیروزی قطعی بود؛
بلکه چون گاهی در تاریخ، انسانها برای چیزی میایستند که از جان خودشان بزرگتر میدانند.
و شاید به همین دلیل است که نام ترموپیل، پس از گذشت بیش از دو هزار و پانصد سال، هنوز زنده است.
ترموپیل از نظر نظامی، یک شکست بود.
اما از دل همان شکست، افسانهای متولد شد که قرنها دوام آورد.
و شاید این همان راز عجیب تاریخ باشد:
همه پیروزیها فاتح نمیسازند؛
و همه شکستها، بازنده.
یک نکته برای پایان داستان
اگر روزی از کنار ترموپیل عبور کنید، شاید فقط کوهها و جادهای را ببینید که در میان آنها کشیده شده است.
اما اگر کمی چشمهایتان را ببندید...
شاید بتوانید صدای زرهها را بشنوید.
صدای قدمهای هزاران سرباز را.
صدای فریاد فرماندهان را.
و در میان همه آن هیاهو، شاید صدای مردی را بشنوید که میدانست راه برگشتی ندارد.
لئونیداس.
پادشاه اسپارت.
مردی که در برابر یکی از بزرگترین لشکرکشیهای جهان ایستاد.
و شاید تاریخ، برای همین لحظه، هنوز نامش را به خاطر سپرده است.
ترموپیل سقوط کرد؛
اما داستانش هرگز سقوط نکرد.


نظرات
هنوز نظری ثبت نشده است.