نخستین خون؛ وقتی برادر، برادر را کشت
در نخستین روزهای زندگی انسان بر زمین، هنوز تاریخ چیزی برای نوشتن نداشت؛ نه شهری بود، نه پادشاهی، نه جنگی میان ملتها. اما در همان روزهای دور و مبهم، حادثهای رخ داد که بعدها نامش با یکی از تلخترین واژههای تاریخ گره خورد:
قتل.
داستان از دو پسر حضرت آدم آغاز میشود؛ دو برادر که در روایتهای اسلامی بیشتر با نامهای قابیل و هابِیل شناخته میشوند. قرآن کریم نام آنها را ذکر نمیکند و از آنان با تعبیر «دو پسر آدم» یاد میکند؛ اما در تفاسیر و منابع تاریخی، این دو نام برایشان مشهور شده است.
آنچه میان این دو برادر گذشت، در ظاهر ساده بود؛ هر دو برای خداوند قربانی آوردند. اما قربانی یکی پذیرفته شد و دیگری نه.
و همینجا بود که چیزی تاریک، آرامآرام در دل یکی از آنها ریشه دواند.
قرآن میگوید آن برادری که قربانیاش پذیرفته نشد، به دیگری گفت:
«حتماً تو را خواهم کشت.»
اما هابیل در برابر این تهدید، دست به مقابله نزد. پاسخ او کوتاه بود و سنگین:
«خداوند تنها از پرهیزگاران میپذیرد.»
در برخی روایتهای تفسیری آمده است که اختلاف از مسئله ازدواج میان فرزندان آدم آغاز شده بود. بر اساس این روایتها، فرزندان حوّا در چندین نوبت و به صورت دوقلو متولد میشدند و برای ادامه نسل، قرار بود دخترِ یک نوبت با پسرِ نوبتی دیگر ازدواج کند. در همین روایتها، از دختری به نام اَقْلیما و دختری به نام لَبُودا یاد شده است؛ اما این نامها و جزئیات، در قرآن نیامدهاند و نمیتوان آنها را با همان قطعیتی که اصل داستان قرآنی را میگوییم، قطعی دانست.
در روایت مشهور، قابیل دل در گرو اَقْلیما داشت و با حکم ازدواج مخالفت کرد. حضرت آدم برای پایان دادن به اختلاف، از دو پسر خواست برای خداوند قربانی کنند تا نشانهای برای پذیرفته شدن یکی از آنها آشکار شود.
روایتهای تفسیری میگویند قابیل که کشاورز بود، از محصول خود چیزی نامرغوب برای قربانی آورد؛ اما هابیل که گوسفنددار بود، یکی از بهترین گوسفندانش را انتخاب کرد. سپس نشانهای الهی آمد و قربانی هابیل پذیرفته شد.
اما مسئله اصلی قربانی نبود.
قابیل نتوانسته بود شکست خود را بپذیرد.
او به جای آنکه به درون خودش نگاه کند، موفقیت برادرش را هدف گرفت. خشم، حسادت و کینه، آرامآرام جای برادری را گرفتند.
و آنگاه، جملهای که شاید هیچکس تصور نمیکرد از زبان یک برادر شنیده شود، بر زبان قابیل جاری شد:
«تو را خواهم کشت.»
هابِیل اما پاسخ داد که اگر قابیل برای کشتن او دست دراز کند، او برای کشتن برادرش دست دراز نخواهد کرد؛ زیرا از خداوند، پروردگار جهانیان، میترسد.
این شاید یکی از عجیبترین لحظههای این داستان باشد.
یک نفر هنوز در اندیشه نجات برادری بود که قصد جانش را کرده بود؛ و دیگری آنقدر در تاریکی خشم فرو رفته بود که دیگر صدای برادری را نمیشنید.
و سرانجام، نفس قابیل کشتن برادرش را برای او آسان جلوه داد.
قابیل، هابیل را کشت.
و با آن ضربه، نخستین خون انسانی که در این روایت بر زمین ریخته شد، دیگر قابل بازگشت نبود.
اما تراژدی تازه آغاز شده بود.
قابیل نمیدانست با پیکر برادرش چه کند.
انسان هنوز آیین دفن مردگان را نمیدانست. او با جسد برادرش سرگردان بود؛ گویی تازه فهمیده بود که کشتن، بسیار آسانتر از روبهرو شدن با نتیجه کشتن است.
در این لحظه، خداوند کلاغی را فرستاد که زمین را میکاوید تا به او نشان دهد چگونه پیکر برادرش را در خاک پنهان کند.
قابیل با دیدن آن گفت:
«وای بر من! آیا من ناتوانتر از این کلاغم که جسد برادرم را پنهان کنم؟»
و قرآن او را از پشیمانشدگان میداند.
چه تصویر عجیبی...
انسانی که لحظاتی پیش، جان یک انسان دیگر را گرفته بود، حالا از یک پرنده درس میآموخت که با مرده چه باید کرد.
و شاید همینجا یکی از تلخترین درسهای این داستان پنهان شده باشد:
گاهی انسان برای انجام دادن یک گناه، فقط یک لحظه کافی دارد؛ اما برای فهمیدن عمق آن گناه، ممکن است یک عمر زمان لازم داشته باشد.
قرآن پس از این ماجرا، سخنی بسیار سنگین درباره حرمت جان انسان بیان میکند و میگوید به همین سبب، برای بنیاسرائیل مقرر شد که کشتن یک انسان بیگناه، چنان عظیم باشد که گویی همه انسانها کشته شدهاند؛ و نجات جان یک انسان، مانند نجات جان همه انسانهاست.
داستان قابیل و هابیل فقط داستان دو برادر نیست.
داستان لحظهای است که حسادت، برادری را شکست داد؛ خشم، عقل را کنار زد؛ و یک تصمیم، زندگی چندین نسل را تحت تأثیر قرار داد.
و عجیبتر اینکه ریشه این فاجعه، چیزی بسیار کوچک به نظر میرسید:
یک مقایسه.
یک نارضایتی.
یک حسادت.
و شاید یک سؤال که هنوز هم بعد از هزاران سال میتواند انسان را به فکر فرو ببرد:
اگر قابیل به جای نگاه کردن به سهم برادرش، به دل خودش نگاه میکرد، آیا نخستین خون تاریخ هرگز بر زمین میریخت؟
شاید پاسخ این داستان، بیش از آنکه درباره قابیل باشد، درباره خود ماست.
چون هر انسانی ممکن است روزی میان دو راه بایستد:
راهی که به پذیرش، صبر و اصلاح خود ختم میشود...
و راهی که از حسادت آغاز میشود و میتواند به نابودی دیگری برسد.
قابیل راه دوم را انتخاب کرد.
و نامش در حافظه تاریخ ماند؛ نه به عنوان مردی که برادرش را شکست داد، بلکه به عنوان انسانی که در لحظهای از خشم، برادرش را از زندگی محروم کرد و خودش را نیز به یکی از بزرگترین بازندگان تاریخ تبدیل کرد.
شاید تلخترین پرسش داستان همین باشد:
آیا واقعاً ارزشش را داشت؟


نظرات
هنوز نظری ثبت نشده است.