چهار خیانت؛ چهار زخم بر پیکر ایران

چهار خیانت؛ چهار زخم بر پیکر ایران

چهار خیانت در چهار دوره تاریخی؛ از دام انداختن بابک خرمدین تا توطئه قتل نادرشاه و سقوط زندیه و ساسانیان. روایتی کوتاه و تلخ از لحظه‌هایی که خیانتِ نزدیکان، مسیر تاریخ ایران را تغییر داد.

مدیر کهن‌گاه
رویدادهای تاریخی
0
6 دقیقه
۱۳ مرداد ۱۴۰۵

چهار خیانت بزرگ تاریخ ایران؛ زخم‌هایی که هنوز تازه‌اند

تاریخ ایران فقط داستان شاهان و جنگ‌ها نیست؛
گاهی سرنوشت یک سرزمین را نه در میدان نبرد، که در لحظه‌ای از خیانت رقم زده‌اند؛ جایی که یک دروازه بسته شده، یک دوست پشت کرده، یا دستی از درون خیمه‌ای شمشیر کشیده است.

چهار روایت زیر، چهار لحظه‌اند که در آنها «خودی» خطرناک‌تر از دشمن شد.

نخست؛ بابک و دوستی که به دام تبدیل شد

نزدیک به دو دهه، بابَک خُرَّم‌دین در کوهستان‌های آذربایجان در برابر خلافت عباسی ایستاد. سپاهیان عباسی بارها آمدند و شکست خوردند تا سرانجام اَفشین، فرمانده نامدار خلیفه مُعتَصِم، مأمور شد این مقاومت را درهم بشکند.

اما پایان کار بابک، در میدان جنگ رقم نخورد.

سَهل بن سِنباط، از بزرگان ارمنی که با بابک ارتباط داشت، او را با وعده پناه و همراهی به دام انداخت و به نیروهای افشین سپرد. بابک گرفتار شد و سرانجام در سال ۲۲۳ هجری قمری به سامرّا برده و به فرمان معتصم کشته شد.

شاید تلخ‌ترین بخش ماجرا همین باشد:

بابک را سپاه دشمن شکست نداد؛ اعتماد به یک آشنا، راه را برای دشمن باز کرد.

دوم؛ شبی که شمشیرها به سوی نادر برگشتند

سال ۱۱۶۰ هجری قمری بود.

نادرشاه افشار، همان مردی که ایران را دوباره یکپارچه کرده و در شرق و غرب لشکر کشیده بود، در واپسین سال‌های عمر به‌شدت بدگمان و خشن شده بود. ترس از مجازات‌های او در میان برخی سرداران و نزدیکانش بالا گرفته بود و سرانجام گروهی از آنان تصمیم گرفتند پیش از آنکه خود قربانی شوند، دست به کار شوند.

در شب ۱۱ جمادی‌الثانی ۱۱۶۰، در نزدیکی قوچان، توطئه‌گران به خیمه نادر هجوم بردند.

در میان آنان محمّدقُلی‌خان و صَلاح‌خان از چهره‌های اصلی بودند. نادر از خواب برخاست، شمشیر خواست و حتی توانست یکی دو نفر از مهاجمان را از پای درآورد؛ اما شمار مهاجمان بسیار بود.

سرانجام نادرشاه کشته شد.

و با مرگ او، چیزی بیشتر از یک پادشاه از میان رفت؛ امپراتوری‌ای که با شمشیر ساخته شده بود، خیلی زود به آشوب و فروپاشی کشیده شد.

گاهی یک کشور با شکست در جنگ سقوط نمی‌کند؛
گاهی با مرگ یک نفر، تعادل شکننده یک امپراتوری فرو می‌ریزد.

سوم؛ دروازه‌ای که به روی لطفعلی‌خان بسته شد

اواخر قرن هجدهم میلادی.

لطفعلی‌خان زَند، آخرین پادشاه زندیه، جوان بود؛ اما دشمنی قدرتمند پشت دروازه‌های قلمرو او ایستاده بود: آغا محمّدخان قاجار.

در این میان، مردی که باید پشت سر لطفعلی‌خان می‌ایستاد، راه دیگری برگزید:

حاج اِبراهیم خان کَلانتر.

او که از رجال بانفوذ شیراز و از نزدیکان دستگاه زندیه بود، پنهانی با آغا محمدخان ارتباط برقرار کرد. هنگامی که لطفعلی‌خان برای رویارویی با قاجارها از شیراز خارج شد، کلانتر در شهر دست به کار شد؛ بزرگان زند را گرفتار کرد و زمینه شورش در سپاه لطفعلی‌خان را فراهم آورد. سپس وقتی لطفعلی‌خان بازگشت، دروازه‌های شیراز به روی او بسته شد.

آن لحظه شاید فقط بسته شدن چند دروازه به نظر می‌رسید؛

اما در حقیقت، یکی از آخرین دروازه‌های زندیه نیز بسته شد.

لطفعلی‌خان سرانجام شکست خورد و اسیر شد و با فروپاشی زندیه، راه برای تثبیت حکومت قاجار هموارتر شد.

و چه تلخ است که گاهی سرنوشت یک سلسله، نه با صدای توپ و تفنگ، بلکه با صدای افتادن یک کلید پشت یک دروازه تغییر می‌کند.

چهارم؛ پسری که تاج را با خون پدر گرفت

و چند قرن عقب‌تر؛ به واپسین سال‌های ساسانیان.

خُسرو پرویز، شاه قدرتمند ساسانی، پس از سال‌ها جنگ با بیزانس و درگیری‌های داخلی، در سال ۶۲۸ میلادی به دست پسرش کَواد دوم ــ که در منابع فارسی بیشتر با نام شیرویه شناخته می‌شود ــ از سلطنت برکنار شد.

شیرویه تنها به کنار زدن پدر بسنده نکرد؛ خسرو پرویز کشته شد و شماری از برادران شیرویه نیز به فرمان او از میان رفتند.

اما این پیروزی، پیروزی یک پسر بر پدر نبود؛

آغاز یکی از تاریک‌ترین فصل‌های پایان ساسانیان بود.

کَواد دوم تنها چند ماه سلطنت کرد و پس از مرگ او، بحران جانشینی، جنگ‌های فرسایشی، بیماری و آشفتگی سیاسی، دولت ساسانی را بیش از پیش فرسوده کرد. در فاصله‌ای کوتاه، تخت شاهی بارها دست‌به‌دست شد و آن امپراتوری بزرگ، که زمانی رقیب امپراتوری روم بود، به سوی سقوط نهایی پیش رفت.


چهار داستان، چهار قرن و چهار سرنوشت.

بابک به دوستش اعتماد کرد.
نادر به نزدیکانش بدگمان شد، اما پیش از آنکه بتواند آنان را مجازات کند، قربانی توطئه شد.
لطفعلی‌خان پشت دروازه‌ای ماند که باید به روی او گشوده می‌شد.
و شیرویه برای رسیدن به تاج، پدر و برادرانش را قربانی کرد.

تاریخ گاهی با شمشیر نوشته می‌شود؛
اما بعضی از تلخ‌ترین سطرهایش را خیانت می‌نویسد.

و شاید برای همین است که وقتی به این چهار داستان نگاه می‌کنیم، یک جمله مدام در ذهن تکرار می‌شود:

هزاران بار افسوس... و افسوس.

حالا نوبت شماست؛
اگر قرار بود تنها یکی از این چهار خیانت را «تلخ‌ترین خیانت تاریخ ایران» بدانید، کدام را انتخاب می‌کردید؟ و چرا؟

خیانت‌های تاریخی
بابک خرمدین
نادرشاه افشار
سقوط حکومت‌ها

نظرات

هنوز نظری ثبت نشده است.