چِه؛ افسانه‌ای که دفن نشد

چِه؛ افسانه‌ای که دفن نشد

پزشکی جوان که با وجود بیماری آسم، مسیر زندگی‌اش را از درمان بیماران به میدان‌های انقلاب تغییر داد و به یکی از بحث‌برانگیزترین و ماندگارترین چهره‌های تاریخ معاصر جهان تبدیل شد. داستانی از آرمان‌خواهی، مبارزه، شکست، مرگ و تولد یک افسانه.

مدیر کهن‌گاه
شخصیت‌های تاریخی
0
11 دقیقه
۱۵ مرداد ۱۴۰۵

مردی که مرگ هم نتوانست افسانه‌اش را دفن کند

«اگر روزی تصویر مردی را دیدی که چشمانی نافذ، موهایی پریشان و نگاهی آرام اما سرکش دارد، بدان که شاید به مشهورترین چهرهٔ انقلابی قرن بیستم خیره شده‌ای؛ مردی که برخی او را قهرمان آزادی می‌دانند، برخی دیگر شورشی خطرناک، اما هیچ‌کس نمی‌تواند انکار کند که نامش برای همیشه در تاریخ ماندگار شده است. این، داستان زندگی اِرنِستو "چِه" گِوارا است؛ پزشکی که مطب را رها کرد تا سرنوشت یک قاره را تغییر دهد.»


در ۱۴ ژوئن ۱۹۲۸، در شهر رُوساریوی آرژانتین، کودکی چشم به جهان گشود که هیچ‌کس تصور نمی‌کرد روزی تصویرش به یکی از شناخته‌شده‌ترین تصاویر تاریخ تبدیل شود. نامش اِرنِستو گِوارا دِ لا سِرنا بود.

اما نخستین دشمن او، نه فقر بود و نه جنگ.

او از همان سال‌های کودکی گرفتار بیماری سخت آسم شد؛ بیماری‌ای که بارها نفسش را برید و بسیاری از روزهای کودکی‌اش را از او گرفت. حمله‌های شدید آسم باعث می‌شد نتواند مانند دیگر کودکان به مدرسه برود. گاهی شب‌ها آن‌قدر برای نفس کشیدن تقلا می‌کرد که خانواده‌اش گمان می‌کردند شاید صبح را نبیند.

در همان روزهای دشوار، زنی دانا و صبور، سرنوشت پسرش را تغییر داد.

مادرش، سِلیا دِ لا سِرنا، تصمیم گرفت خودش آموزگار فرزندش باشد. کتاب‌ها یکی پس از دیگری وارد خانه شدند و اِرنِستو، بیش از آنکه هم‌بازی کودکان باشد، هم‌صحبت کتاب‌ها شد. شاید همان روزها بود که بذر کنجکاوی و اندیشه در ذهن او کاشته شد.

سال‌ها گذشت و آن کودک بیمار، برخلاف انتظار همه، وارد دانشگاه بوئنوس آیرِس شد تا پزشکی بخواند.

اما شگفتی ماجرا اینجا بود که بیماری هرگز نتوانست اراده‌اش را شکست دهد.

با وجود آسم، شنا می‌کرد، فوتبال بازی می‌کرد، تیراندازی می‌آموخت، گلف را دوست داشت و ساعت‌ها با دوچرخه مسیرهای طولانی را می‌پیمود. دوستانش گاهی با ناباوری به او نگاه می‌کردند؛ جوانی که هر لحظه ممکن بود دچار حملهٔ آسم شود، اما از بسیاری از ورزشکاران نیز پرتوان‌تر بود.

با این حال، دانشگاه پزشکی تنها بخشی از داستان زندگی او بود.

در آغاز دههٔ ۱۹۵۰، اِرنِستو همراه دوستش آلبرتو گرانادو، سفری طولانی را با یک موتورسیکلت فرسوده در آمریکای لاتین آغاز کرد. سفری که بعدها الهام‌بخش کتاب مشهور «خاطرات موتورسیكلت» شد.

آن‌ها از کوه‌ها، بیابان‌ها، معادن و روستاهای دورافتاده عبور کردند. در هر شهر، چهرهٔ تازه‌ای از رنج انسان‌ها را دیدند؛ معدن‌کارانی که در فقر زندگی می‌کردند، کشاورزانی که زمین نداشتند، بیماران جذامی که از جامعه رانده شده بودند و کودکانی که امید را تنها در رؤیا می‌شناختند.

همان سفر بود که پزشک جوان را دگرگون کرد.

او بعدها نوشت که در آن جاده‌ها، دیگر تنها یک دانشجوی پزشکی نبود؛ احساس می‌کرد درد مردم، مرزی نمی‌شناسد و درمان آن نیز تنها در نسخه‌های پزشکی خلاصه نمی‌شود.

این نگاه تازه، او را به گواتِمالا رساند؛ جایی که با زنی به نام هِیلدا گادِئا آشنا شد؛ اقتصاددانی اهل پرو با اندیشه‌های مارکسیستی. گفت‌وگوهای طولانی آن دو، نگاه سیاسی اِرنِستو را عمیق‌تر کرد و سرانجام به ازدواج انجامید. حاصل این ازدواج، دختری به نام هِیلدا بئاتریس بود.

اما آرامش، مهمان همیشگی زندگی او نبود.

در سال ۱۹۵۴، با وقوع کودتای مورد حمایت ایالات متحده علیه دولت خاکوبو آربِنس، گواتمالا دگرگون شد. اِرنِستو به ناچار آن کشور را ترک کرد و راهی مکزیک شد؛ بی‌آنکه بداند مهم‌ترین فصل زندگی‌اش در انتظار اوست.

در مکزیک، با مردی بلندقد و پرشور آشنا شد؛ فیدِل کاسترو.

گفت‌وگوی نخست آن دو، ساعت‌ها ادامه یافت. وقتی شب به پایان رسید، اِرنِستو تصمیمش را گرفته بود. او به جنبش ۲۶ ژوئیه پیوست؛ گروهی که تصمیم داشت حکومت فولخِنسیو باتیستا را در کوبا سرنگون کند.

اعضای گروه، زیر نظر سرهنگ آلبرتو بایو، آموزش‌های طاقت‌فرسای جنگ چریکی را فرا گرفتند. راهپیمایی‌های طولانی، تیراندازی، کمین، بقا در طبیعت و نبردهای نامنظم، بخشی از زندگی روزانهٔ آن‌ها شد.

در همان روزها بود که استعداد نظامی اِرنِستو همه را شگفت‌زده کرد.

او دیگر تنها یک پزشک نبود؛ فرمانده‌ای بود که هم زخم همرزمانش را درمان می‌کرد و هم در خط مقدم می‌جنگید.

پس از پیروزی انقلاب کوبا در سال ۱۹۵۹، نام «چِه» در سراسر جهان پیچید. او مسئولیت‌های مهمی در دولت جدید کوبا بر عهده گرفت، اما روحیهٔ ماجراجویش اجازه نمی‌داد پشت میز بماند.

در همین سال‌ها، زندگی شخصی او نیز تغییر کرد. از هِیلدا گادِئا جدا شد و با آلِیدا مارچ، از فعالان انقلاب کوبا، ازدواج کرد. حاصل این ازدواج، چهار فرزند بود و در مجموع، چِه پدر پنج فرزند شد.

با وجود زندگی پرآشوبش، کتاب هرگز از دستان او جدا نشد.

او شیفتهٔ آثار ژول وِرن بود، شعرهای گابریِلا میسترال را می‌خواند و از دنیای شاعرانهٔ فِدِریکو گارسیا لورکا الهام می‌گرفت. خودش نیز نویسنده‌ای توانا بود. کتاب‌های «خاطرات موتورسیكلت» و «جنگ چریکی»، تنها بخشی از یادگارهای مکتوب او هستند.

اما چِه باور داشت که انقلاب، نباید در مرزهای کوبا متوقف شود.

به همین دلیل، ابتدا راهی کنگو و سپس بولیوی شد تا مبارزه را در آن کشور ادامه دهد.

این بار اما همه‌چیز برخلاف انتظارش پیش رفت.

گروه او کوچک، خسته و منزوی شده بود. نیروهای ارتش بولیوی، با پشتیبانی اطلاعاتی سازمان سیا (CIA)، حلقهٔ محاصره را هر روز تنگ‌تر می‌کردند.

سرانجام، در ۸ اکتبر ۱۹۶۷، در درهٔ کِبرادا دِل یورو، نبرد به پایان رسید. چِه زخمی شد و به اسارت درآمد.

او را به مدرسه‌ای کوچک در روستای لا ایگِرا بردند.

شب آخر، آرام بود.

گفته می‌شود هنگامی که سربازان برای اعدامش وارد اتاق شدند، با نگاهی استوار به آنان گفت:

«می‌دانم برای کشتن من آمده‌ای... شلیک کن! تو فقط یک انسان را می‌کشی.»

صبح ۹ اکتبر ۱۹۶۷، صدای گلوله‌ها در آن مدرسهٔ کوچک پیچید و زندگی مردی پایان یافت که تصور می‌کردند با مرگش، اندیشه‌اش نیز دفن خواهد شد.

اما تاریخ، برنامهٔ دیگری داشت.

پیکرش را مخفیانه در نزدیکی باند فرودگاه واله‌گرانده دفن کردند و سال‌ها هیچ‌کس از محل دفن او خبر نداشت. راز آرامگاهش نزدیک به سی سال پنهان ماند، تا اینکه یکی از ژنرال‌های ارتش بولیوی که در عملیات دستگیری او نقش داشت، محل دفن را فاش کرد.

در سال ۱۹۹۷، بقایای پیکر او کشف و به کوبا منتقل شد. هزاران نفر در مراسم تشییع حضور یافتند و سرانجام، چِه در شهر سانتا کلارا، جایی که یکی از مهم‌ترین پیروزی‌های انقلاب کوبا را رقم زده بود، به خاک سپرده شد. امروز آرامگاه او، یکی از شناخته‌شده‌ترین یادمان‌های تاریخی کوباست.

سال‌ها گذشته است.

هنوز دربارهٔ شخصیت او اختلاف نظر وجود دارد. برخی او را نماد آزادی‌خواهی و مبارزه با ستم می‌دانند و برخی عملکرد سیاسی و نظامی او را به‌شدت نقد می‌کنند. اما فارغ از این قضاوت‌ها، یک حقیقت انکارناپذیر است؛ تصویر مردی با کلاه ستاره‌دار، موهای پریشان و نگاه نافذ، به یکی از ماندگارترین نمادهای قرن بیستم و یکی از شناخته‌شده‌ترین چهره‌های پادفرهنگ انقلابی جهان تبدیل شده است.

شاید راز ماندگاری او، نه در پیروزی‌ها و نه در شکست‌هایش، بلکه در این باشد که زندگی‌اش را وقف آرمانی کرد که به آن ایمان داشت؛ آرمانی که بهای آن را با جان خود پرداخت.

و چه پایانی بهتر از جمله‌ای که هنوز، دهه‌ها پس از مرگش، در سراسر جهان نقل می‌شود:

«اگر از هر بی‌عدالتی، در هر نقطه‌ای از جهان، به خشم می‌آیی، ما رفیق یکدیگریم.»

چِه گِوارا
انقلاب کوبا
تاریخ آمریکای لاتین
فیدِل کاسترو
شخصیت‌های تأثیرگذار قرن بیستم

نظرات

هنوز نظری ثبت نشده است.