اَصْحابِ کَهْف؛ انسانهایی که ۳۰۰ سال خوابیدند یا مسافرانی که از زمان عبور کردند؟
گاهی تاریخ، بیشتر به افسانه شباهت دارد تا واقعیت.
تصور کنید یک شب، خسته از فرار، سرتان را روی سنگی سرد بگذارید و چشمهایتان را ببندید. گمان کنید تنها چند ساعت گذشته است؛ اما وقتی دوباره پلک باز میکنید، دنیا دیگر همان دنیای دیروز نیست.
شهرها تغییر کردهاند...
پادشاهان مردهاند...
دین مردم عوض شده...
سکههای جیبتان دیگر ارزشی ندارند...
و حتی نام شما، به افسانهای چندصدساله تبدیل شده است.
این، داستان اَصْحابِ کَهْف است؛ داستانی که هم در قرآن کریم آمده، هم قرنهاست در میان مسیحیان با نام «هفت خفتگان اِفِسوس» شناخته میشود؛ روایتی که مرز میان تاریخ، ایمان و راز را در هم میشکند.
حدود هفده قرن پیش، در شهر باستانی اِفِسوس (Ephesus) در غرب آناتولی، گروهی از جوانان، برخلاف باور رایج مردم، به خدای یگانه ایمان آوردند.
در آن روزگار، بیشتر مردم هنوز بتپرست بودند و فرمانروایی روم نیز از این آیین پشتیبانی میکرد. در بسیاری از روایتهای تاریخی، پادشاه آن دوران را دِقیانوس یا دِسیوس (Decius) دانستهاند؛ امپراتوری که در میانهٔ قرن سوم میلادی، مسیحیان را به شدت تحت فشار قرار داد.
جوانان مؤمن، حاضر نشدند ایمان خود را بفروشند.
نه تهدید...
نه ثروت...
نه حتی مرگ...
هیچکدام نتوانست آنان را از عقیدهشان جدا کند.
سرانجام فرمان رسید که یا باید از ایمان خود دست بکشند، یا منتظر مرگی دردناک باشند.
آن شب، هفت جوان، بیآنکه مقصد روشنی بدانند، از شهر گریختند.
تنها موجودی که حاضر نشد آنها را تنها بگذارد، سگی وفادار بود؛ همان سگی که قرآن کریم از او با اشارهای کوتاه اما جاودانه یاد میکند؛ «کَلْبُهُمْ».
در سکوت شب، از میان درختان و صخرهها گذشتند تا به غاری دورافتاده رسیدند؛ غاری که گویی قرنها منتظر ورود آنان بود.
خسته بودند.
گرسنه بودند.
اما پیش از آنکه حتی برای آینده تصمیمی بگیرند، حادثهای رخ داد که هیچ انسانی توان تصورش را نداشت.
خداوند، آنان را به خوابی بسیار عمیق فرو برد.
خوابی که نه یک شب طول کشید...
نه یک ماه...
بلکه بیش از سه قرن.
سالها گذشت.
امپراتوریها سقوط کردند.
نسلها یکی پس از دیگری از میان رفتند.
جنگها آمدند و رفتند.
کودکان پیر شدند و مردند.
و جهان، صدها بار نفس کشید...
اما در دل آن غار، همهچیز متوقف شده بود.
قرآن کریم مدت این خواب را چنین بیان میکند:
«وَ لَبِثُوا فِي كَهْفِهِمْ ثَلَاثَ مِائَةٍ سِنِينَ وَازْدَادُوا تِسْعًا»
یعنی: سیصد سال در غار ماندند و نه سال نیز بر آن افزوده شد.
مفسران گفتهاند که این اختلاف، از تفاوت سال خورشیدی و قمری ناشی میشود؛ یعنی سیصد سال خورشیدی، تقریباً برابر با سیصد و نه سال قمری است.
سرانجام، روزی فرا رسید که پلکهایشان آرامآرام باز شد.
هیچکدام احساس نمیکردند قرنها گذشته باشد.
یکی گفت:
«فکر میکنم فقط بخشی از یک روز خوابیدهایم.»
دیگری پاسخ داد:
«شاید هم فقط یک شب...»
اما چیزی که همه احساس میکردند، گرسنگی بود.
تصمیم گرفتند یکی از آنان، پنهانی وارد شهر شود و غذایی تهیه کند.
جوان، چند سکهٔ نقرهای قدیمی برداشت و راه شهر را در پیش گرفت.
اما هنوز وارد شهر نشده بود که نخستین نشانهها، او را میخکوب کرد.
ساختمانها دیگر همان ساختمانها نبودند.
خیابانها تغییر کرده بودند.
لباس مردم کاملاً متفاوت بود.
و مهمتر از همه...
بر فراز کلیساها، نشانههای ایمان به حضرت عیسیٰ (ع) دیده میشد؛ ایمانی که روزگاری به خاطر آن محکوم به مرگ شده بودند.
او گمان کرد اشتباه آمده است.
شاید شهر دیگری باشد.
اما نبود.
این همان شهر بود.
فقط...
سه قرن دیرتر.
وقتی وارد بازار شد، سکههایش را برای خرید غذا روی پیشخوان گذاشت.
فروشنده لحظهای خشکش زد.
سکه را برداشت.
چند بار آن را برگرداند.
بعد با چشمانی وحشتزده به جوان خیره شد.
این سکهها متعلق به صدها سال پیش بودند.
خبر، مثل برق در شهر پیچید.
مردم تصور کردند گنجی باستانی پیدا شده یا مردی از دل تاریخ بیرون آمده است.
اما حقیقت، شگفتانگیزتر از هر افسانهای بود.
جوان، با ناباوری دریافت که بیش از سیصد سال گذشته است.
او با شتاب به سوی غار بازگشت.
دوستانش هنوز همانجا بودند.
همان لباسها...
همان چهرهها...
همان ریشهایی که اکنون بلند شده بود و رنگ رخسارشان از سالها خواب، پریده مینمود.
وقتی حقیقت را برایشان بازگو کرد، سکوتی سنگین، غار را فرا گرفت.
نه اندوه در چهرهشان دیده میشد...
نه شادی...
تنها آرامشی عجیب.
گویی مأموریتشان به پایان رسیده بود.
آنان خدا را سپاس گفتند و اندکی بعد، بنا بر بسیاری از روایتهای اسلامی و مسیحی، جانشان به اذن خداوند گرفته شد و همانجا آرام گرفتند؛ غاری که بعدها به زیارتگاهی بزرگ تبدیل شد.
اما راز اصحاب کهف، با مرگ آنان پایان نیافت.
قرنها بعد، روایتهای شگفتی در میان مردم آناتولی نقل شد.
کاروانی که از کنار غاری ناشناس عبور میکرد، ناگهان دید شترها و اسبها رم کردند. بازرگان، صدای پارس سگی را از دل غار شنید؛ اما وقتی وارد شد، نه سگی بود و نه انسانی.
در روایتی دیگر، چوپانی گروهی از هفت مرد را با جامههایی ناشناس دید. وقتی از آنان پرسید: «شما کیستید؟»
پاسخی شنید که تا پایان عمر فراموش نکرد:
«ما پیش از آنکه تو به دنیا بیایی، در این سرزمین زندگی میکردیم.»
در منابع معتبر تاریخی، این روایتهای محلی تأیید قطعی نشدهاند؛ اما قرنهاست در فرهنگ عامهٔ مردم منطقه نقل میشوند و بر رازآلودگی این داستان افزودهاند.
شاید شگفتانگیزترین بخش این ماجرا، خود غار باشد.
غار واقعی اصحاب کهف کجاست؟
پاسخی قطعی برای این پرسش وجود ندارد.
امروزه بیش از سی غار در کشورهای مختلف، از ترکیه و اردن گرفته تا سوریه، فلسطین و حتی مناطقی دیگر، به عنوان غار اصحاب کهف معرفی شدهاند.
مشهورترین آنها، غاری در نزدیکی شهر باستانی اِفِسوس در ترکیه و غاری در نزدیکی شهر عَمّان در اردن است؛ هر دو نیز دلایل تاریخی و مذهبی خود را دارند.
در نزدیکی اِفِسوس، زیارتگاه منسوب به خانهٔ حضرت مریم (س) نیز قرار دارد؛ مکانی که بسیاری از مسیحیان باور دارند حضرت مریم سالهای پایانی عمر خود را در آنجا گذرانده است. هرچند این مکان، مقبرهٔ حضرت مریم دانسته نمیشود و نسبت دادن آن به محل دفن ایشان، از دیدگاه تاریخی قطعی نیست.
اما شاید بزرگترین راز اصحاب کهف، نه غار باشد و نه خواب سیصدساله.
راز واقعی، این پرسش است:
اگر امروز، پس از سیصد سال چشم باز کنیم...
آیا هنوز همان انسانی خواهیم بود که دیروز خوابید؟
یا زمان، بیآنکه متوجه شویم، همهٔ ما را نیز آرامآرام به انسان دیگری تبدیل کرده است؟
شاید به همین دلیل است که داستان اصحاب کهف، پس از گذشت نزدیک به دو هزار سال، هنوز زنده است؛ زیرا تنها دربارهٔ هفت جوان نیست.
دربارهٔ ایمان است...
دربارهٔ ایستادگی...
دربارهٔ گذر بیرحم زمان...
و دربارهٔ این حقیقت که گاهی یک شب، میتواند به اندازهٔ سه قرن طول بکشد.


نظرات
هنوز نظری ثبت نشده است.