فرار از آلکاتراز

فرار از آلکاتراز

سه زندانی با یک قاشق فلزی، چند بارانی لاستیکی و نقشه‌ای باورنکردنی، مخوف‌ترین زندان آمریکا را به چالش کشیدند. اما آیا آن‌ها واقعاً از آب‌های مرگبار آلکاتراز جان سالم به در بردند، یا این راز برای همیشه در دل اقیانوس دفن شد؟

مدیر کهن‌گاه
رازها و ناگفته‌های تاریخ
0
10 دقیقه
۱۵ مرداد ۱۴۰۵

آلکاتراز؛ فراری که هنوز هم دنیا را به فکر فرو می‌برد

بعضی زندان‌ها فقط برای زندانی کردن آدم‌ها ساخته نمی‌شوند؛ برای شکستن امید ساخته می‌شوند.

در میان آب‌های سرد و مه‌آلود خلیج سان‌فرانسیسکو، جزیره‌ای سنگی قرار داشت که نامش لرزه بر اندام خطرناک‌ترین مجرمان آمریکا می‌انداخت؛ آلْکاتْراز (Alcatraz).

جزیره‌ای کوچک، تنها حدود دو کیلومتر دورتر از شهر؛ اما این دو کیلومتر، از نگاه زندانیان، از هزاران کیلومتر بیابان هم طولانی‌تر بود. آب‌هایی با دمای کمتر از ۱۲ درجه سانتی‌گراد، جریان‌های سهمگین، جزر و مدهای غیرقابل پیش‌بینی و شایعاتی درباره کوسه‌ها، همه دست به دست هم داده بودند تا دریا، به بزرگ‌ترین زندانبان این جزیره تبدیل شود.

دولت آمریکا با افتخار می‌گفت:

«اگر وارد آلکاتراز شوی، دیگر راه بازگشتی وجود ندارد.»

سال‌ها این جمله حقیقت داشت...

تا اینکه فقط سه مرد، بی‌آنکه حتی لبخندی بر لب داشته باشند، تصمیم گرفتند خلافش را ثابت کنند.


زندانی که اول دیوانه می‌شوی، بعد فراموش

زندانیان آلکاتراز جمله‌ای داشتند که آرام، اما تلخ، دهان به دهان می‌چرخید:

«اینجا اول دیوانه می‌شوی... بعد فراموش.»

سلول‌ها کوچک بودند، دیوارها ضخیم، سکوت سنگین و قوانین بی‌رحمانه.

اما از همه ترسناک‌تر، صدای همیشگی آب بود؛ آبی که شب و روز، پشت دیوارها می‌غرید و انگار به هر زندانی یادآوری می‌کرد:

«اگر از اینجا فرار کنی، من منتظرت هستم.»


مردی که به دیوارها مثل یک معما نگاه می‌کرد

در سال ۱۹۶۰، مردی به نام فْرانْک لی موریس (Frank Lee Morris) وارد آلکاتراز شد.

او نه هیکلی تنومند داشت و نه چهره‌ای ترسناک؛ مردی لاغراندام، آرام و کم‌حرف بود.

اما چیزی که او را از دیگر زندانیان جدا می‌کرد، ذهنش بود.

ضریب هوشی او را حدود ۱۳۳ برآورد کرده بودند؛ عددی بالاتر از میانگین جامعه.

پرونده‌اش پر بود از سرقت، فرار از زندان و شکستن قفل‌هایی که دیگران آن‌ها را شکست‌ناپذیر می‌دانستند.

وقتی وارد سلولش شد، برخلاف دیگر زندانیان، به درِ آهنی یا پنجره نگاه نکرد.

دستش را روی دیوار پشت روشویی کشید...

نه از روی ناامیدی؛ از روی کنجکاوی.

او دنبال راه خروج نبود.

او دنبال نقطه ضعف زندان می‌گشت.


سه ذهن، یک رؤیا

در سلول‌های نزدیک او، دو برادر زندانی بودند؛ جان آنگْلین (John Anglin) و کْلارِنْس آنگْلین (Clarence Anglin).

آن‌ها سال‌ها پیش در رودخانه‌های سرد ایالت فْلوریدا شنا کرده بودند و شناگران فوق‌العاده‌ای به شمار می‌رفتند.

زندگی سخت، آن‌ها را به کارگری کشاند و سرانجام، سر از سرقت بانک درآوردند.

اما مهم‌تر از همه، این دو برادر مثل یک ذهن مشترک فکر می‌کردند.

وقتی فرانک نقشه‌اش را با آن‌ها در میان گذاشت، پاسخشان فقط یک جمله بود:

«یا آزادی... یا مرگ.»

مدتی بعد، زندانی چهارمی به نام آلِن وِسْت (Allen West) نیز به این گروه پیوست.


قاشقی که تاریخ را خراش داد

همه چیز با وسیله‌ای آغاز شد که هیچ نگهبانی از آن نمی‌ترسید...

یک قاشق فلزی ساده.

فرانک متوجه شده بود دیوار پشت روشویی سلول، برخلاف ظاهرش، بتن خالص نیست؛ ترکیبی ضعیف از سیمان فرسوده، رطوبت و نمک بود.

هر شب، وقتی سکوت زندان همه جا را می‌گرفت، صدای آرام خراشیدن قاشق آغاز می‌شد.

نه با عجله...

نه با خشونت...

فقط چند میلی‌متر.

شب بعد، چند میلی‌متر دیگر.

هفته‌ها گذشت.

ماه‌ها سپری شد.

سوراخ کوچک، آرام‌آرام بزرگ‌تر شد؛ آن‌قدر که سرانجام راهی به فضای باریک پشت دیوار سلول باز کرد؛ جایی که هیچ نگهبانی تصورش را هم نمی‌کرد.

صبر، همان چیزی بود که دیوار را شکست.


نقشه‌ای که از دل بارانی‌های زندان بیرون آمد

اما بیرون رفتن از سلول، تازه آغاز ماجرا بود.

بزرگ‌ترین دشمن آن‌ها، نه نگهبانان بودند و نه برج‌های مراقبت.

دریا بود.

نه قایقی داشتند، نه طنابی و نه جلیقه نجات.

پس تصمیم گرفتند چیزی بسازند که هرگز نباید وجود می‌داشت.

بیش از پنجاه بارانی لاستیکی زندان را، ذره‌ذره جمع کردند.

شب‌ها آن‌ها را بریدند، دوختند، با بخار و حرارت به هم چسباندند و از دل همان بارانی‌ها، یک قایق بادی و چند جلیقه نجات ساختند.

صدای کارشان، گاهی زیر نوای آکاردئون یکی از زندانیان گم می‌شد؛ موسیقی‌ای که ناخواسته، بهترین پوشش برای بزرگ‌ترین نقشه فرار تاریخ آلکاتراز بود.


وقتی سرِ مصنوعی، نگهبان را فریب داد

هر شب، نگهبانان از دریچه سلول‌ها داخل را نگاه می‌کردند.

اگر کسی روی تخت بود، همه چیز عادی به نظر می‌رسید.

پس زندانیان باید کاری می‌کردند که حتی در خواب هم حضورشان واقعی به نظر برسد.

آن‌ها با صابون، خمیر، دستمال توالت و سیمان، سرهای مصنوعی ساختند.

بعد موهایی را که از آرایشگاه زندان جمع کرده بودند، روی آن‌ها چسباندند.

نتیجه، آن‌قدر واقعی بود که در نور کم شب، تشخیصش تقریباً غیرممکن می‌شد.

می‌گویند فرانک هنگام نگاه کردن به یکی از این سرها گفت:

«اگر این جواب بدهد... تاریخ عوض می‌شود.»


شبی که آلکاتراز شکست خورد

شب ۱۱ ژوئن ۱۹۶۲ فرا رسید.

ساعت حدود یازده و نیم شب.

همه چیز در سکوتی سنگین آغاز شد.

فرانک، جان و کلارنس، از سوراخ‌های پشت سلول‌هایشان عبور کردند.

اما آلن وست با مشکلی روبه‌رو شد.

سوراخ سلولش هنوز به اندازه کافی بزرگ نبود.

هرچه تلاش کرد، نتوانست خود را بیرون بکشد.

لحظه‌ای سخت فرا رسید.

فرانک باید انتخاب می‌کرد.

برگردد و شاید همه چیز نابود شود...

یا ادامه دهد.

او ادامه داد.

سه مرد، از میان راهروهای پنهان، خود را به پشت‌بام رساندند، از ساختمان پایین آمدند و سرانجام به ساحل جزیره رسیدند.

قایق لاستیکی را باد کردند.

برای آخرین بار، به دیوارهای آلکاتراز نگاه کردند...

و وارد آب شدند.

بعد...

در دل تاریکی ناپدید شدند.


صبحی که خنده، جای خود را به وحشت داد

صبح روز بعد، نگهبانان طبق معمول به سلول‌ها سر زدند.

از دریچه نگاه کردند.

همه خواب بودند.

یکی از نگهبانان، برای بیدار کردن زندانی، دستی به سر او زد...

سر از روی بالش غلتید و روی زمین افتاد.

خنده، در یک لحظه به وحشت تبدیل شد.

آژیرها به صدا درآمدند.

قایق‌های گارد ساحلی راه افتادند.

بالگردها آسمان را جست‌وجو کردند.

ساحل‌ها، صخره‌ها و آب‌های یخ‌زده، ساعت‌ها و روزها زیر و رو شدند.

اما...

نه قایقی پیدا شد.

نه جسدی.

نه فرانک.


آیا آن‌ها زنده ماندند؟

پرونده رسمی دولت آمریکا اعلام کرد که احتمالاً این سه نفر در آب‌های سرد غرق شده‌اند.

اما یک مشکل وجود داشت...

هیچ‌گاه جسدی پیدا نشد.

سال‌ها بعد، خانواده برادران آنگلین ادعا کردند که کارت‌های کریسمس ناشناس دریافت کرده‌اند.

آن‌ها گفتند دو مرد ناشناس، سال‌ها بعد، در مراسم خاکسپاری مادرشان از دور حاضر شدند.

حتی تصویری منتشر شد که گفته می‌شد دو برادر را سال‌ها بعد در بْرزیل نشان می‌دهد؛ هرچند هیچ‌گاه به طور قطعی تأیید نشد.

در سال ۲۰۱۳ نیز نامه‌ای منتشر شد که نویسنده آن خود را «فرانک موریس» معرفی کرده بود و ادعا می‌کرد سال‌ها زنده مانده است؛ اما اِفْ‌بی‌آی (FBI) و کارشناسان هرگز نتوانستند اصالت آن را با قطعیت ثابت کنند.

پرونده، همچنان در هاله‌ای از ابهام باقی ماند.


پایان یک زندان، آغاز یک افسانه

یک سال پس از این فرار، در ۲۱ مارس ۱۹۶۳، دولت آمریکا زندان آلکاتراز را تعطیل کرد.

دلیل رسمی، هزینه‌های بسیار بالای نگهداری و فرسودگی تأسیسات جزیره بود، نه فرار زندانیان؛ هرچند فرار مشهور سال ۱۹۶۲، نام آلکاتراز را برای همیشه در تاریخ جاودانه کرد.

تا امروز، هیچ مدرک قطعی وجود ندارد که ثابت کند فرانک موریس و برادران آنگلین زنده ماندند یا در آب‌های یخ‌زده جان باختند.

شاید امواج، راز آن شب را برای همیشه با خود برده باشند.

شاید هم سه مرد، در سکوت، بزرگ‌ترین شکست تاریخ یکی از مخوف‌ترین زندان‌های جهان را رقم زده باشند.

اما یک حقیقت، حتی پس از گذشت دهه‌ها، همچنان زنده است:

دیوارها را می‌توان بلندتر ساخت.

می‌توان نگهبان بیشتری گذاشت.

می‌توان جزیره‌ای را میان آب‌های یخ‌زده بنا کرد.

اما هیچ زندانی، هرگز، از ذهنی که تصمیم گرفته آزاد باشد، نیرومندتر نیست.

آلکاتراز
فرار از زندان
فرانک موریس
تاریخ آمریکا
پرونده‌های حل‌نشده

نظرات

هنوز نظری ثبت نشده است.