کوروش بزرگ؛ کودکی که قرار بود کشته شود، اما جهان را دگرگون کرد
گاهی تاریخ، بزرگترین پادشاهانش را از میان کاخهای باشکوه و تختهای زرین به ما معرفی نمیکند.
گاهی همهچیز از یک خواب شروع میشود.
خوابی در نیمههای شب؛
خوابی که پادشاهی قدرتمند را از خواب میپراند و باعث میشود برای کشتن کودکی که هنوز به دنیا نیامده، نقشه بکشد.
اما تاریخ یک قانون عجیب دارد:
هرچه بیشتر برای فرار از سرنوشت بجنگی، شاید بیشتر به سوی آن قدم برداری.
حدود دو هزار و پانصد سال پیش، در سرزمینی که امروز ایران مینامیم، کودکی متولد شد که بعدها نامش در سراسر جهان پیچید؛ کودکی که او را کوروش مینامیدند.
و این، داستان زندگی مردی است که بعدها به نام کوروش بزرگ شناخته شد.
پیش از کوروش؛ وقتی آشور سقوط کرد
برای فهمیدن داستان کوروش، باید کمی به عقب برگردیم.
در سده هفتم پیش از میلاد، امپراتوری آشور یکی از سهمگینترین قدرتهای خاور نزدیک بود. ارتش آشور سالها بر بخش بزرگی از سرزمینهای پیرامون خود فرمان میراند؛ اما هیچ قدرتی در تاریخ برای همیشه پابرجا نمیماند.
در پایان قرن هفتم پیش از میلاد، آشور فرو ریخت و با سقوط نینوا در سال ۶۱۲ پیش از میلاد، نظم سیاسی منطقه تغییر کرد.
جای قدرت آشور را یک امپراتوری واحد نگرفت. در خاور نزدیک، چند قدرت بزرگ در کنار یکدیگر قد کشیدند: مادها، بابِلیان، لیدیه و مصر.
در میان این قدرتها، مادها جایگاه ویژهای پیدا کردند.
و در مرکز سرزمین ماد، پادشاهی حکومت میکرد که نامش قرار بود برای همیشه با داستان کوروش گره بخورد:
آستیاگ.
آستیاگ آخرین پادشاه ماد بود؛ پادشاهی که هنوز نمیدانست بزرگترین تهدید زندگیاش، نه از سوی یک ارتش خارجی، بلکه از سوی کودکی خواهد آمد که هنوز حتی به دنیا نیامده است.
خوابی که آستیاگ را به وحشت انداخت
آستیاگ شبی خواب عجیبی دید.
دخترش، ماندانا، در خواب ظاهر شده بود و از وجود او چنان آبی جاری شد که شهر پادشاه را پر کرد و سپس آب سراسر آسیا را فراگرفت.
آستیاگ از خواب بیدار شد.
اما برای او، خواب فقط یک خواب نبود.
در آن روزگار، تعبیر خواب و پیشگویی در دربارهای خاور نزدیک اهمیت زیادی داشت. پس آستیاگ سراغ مُغان و خوابگزاران دربار رفت و از آنان خواست خوابش را تعبیر کنند.
پاسخ، آرامش را از او گرفت.
دخترش ماندانا روزی میتوانست فرزندی به دنیا بیاورد که قدرت خاندان او را تهدید کند.
آستیاگ تصمیم گرفت احتیاط کند.
ماندانا را به یکی از شاهزادگان ماد نداد.
او دخترش را به مردی از سرزمین پارس به نام کَمبوجیِهٔ یکُم سپرد؛ مردی از خاندان اشرافی پارس که از نگاه آستیاگ، در مقایسه با اشراف ماد جایگاه پایینتری داشت.
شاید آستیاگ تصور میکرد با این ازدواج، خطر را از خود دور کرده است.
اما تاریخ، آرام و بیصدا، در حال نوشتن فصل بعدی بود.
خواب دوم؛ این بار یک تاک
مدتی گذشت.
ماندانا باردار شد.
و درست در همین زمان، آستیاگ خواب دیگری دید.
این بار از وجود دخترش تاکی سبز شد که سراسر آسیا را در سایه خود گرفت.
پادشاه وحشت کرد.
بار دیگر سراغ خوابگزاران رفت.
و پاسخ آنان روشن بود:
فرزند ماندانا روزی جای آستیاگ را خواهد گرفت.
این دیگر برای آستیاگ یک هشدار ساده نبود.
این بار، خطر درست در راه بود.
آستیاگ دستور داد دخترش را نزد خود بیاورند و هنگامی که کودک متولد شد، نقشهای هولناک کشید.
او یکی از معتمدترین مردانش را فراخواند:
هارپاگ.
مردی بانفوذ از بزرگان ماد و از نزدیکترین افراد به آستیاگ.
آستیاگ به او فرمانی داد که میتوانست مسیر تاریخ را برای همیشه تغییر دهد:
کودک را بردار.
او را بکش.
و هیچ اثری از او باقی نگذار.
کودک، کوروش بود.
فرمانی که هارپاگ نتوانست اجرا کند
هارپاگ به فرمان شاه «بله» گفت.
اما یک مشکل وجود داشت.
او نمیتوانست نوزاد را بکشد.
پس راه دیگری پیدا کرد.
کودک را به میتْریداتِس، چوپان سلطنتی، سپرد و از او خواست نوزاد را به جایی دور ببرد تا از بین برود.
اما درست در همان روزها، زندگی چوپان نیز دستخوش حادثه شده بود.
همسر میتریداتس به تازگی فرزند خود را از دست داده بود.
و حالا کودکی دیگر در برابر آنها قرار داشت.
کودکی که نمیدانست خون پادشاهی در رگهایش جاری است.
کودکی که نمیدانست پدربزرگش حکم مرگ او را صادر کرده است.
و مهمتر از همه، کودکی که نمیدانست روزی قرار است بر یکی از بزرگترین امپراتوریهای جهان فرمان براند.
آن زن و شوهر تصمیم گرفتند نوزاد را نجات دهند.
کوروش زنده ماند.
و راز او، سالها در خانهای ساده و در میان چوپانان پنهان شد.
پسری که در بازی هم شاه شد!
سالها گذشت.
کوروش بزرگ شد؛ اما نه در میان تجملات یک کاخ.
در روایت هِرودوت، او کودکی باهوش، جسور و پرانرژی بود.
یک روز، کودکان مشغول بازی بودند.
بازیای که در آن یکی از آنها نقش شاه را بازی میکرد.
و عجیب اینکه کودکان، کوروش را به عنوان شاه انتخاب کردند.
کوروش هم خیلی زود نقش خود را جدی گرفت.
برای خودش زیردستانی انتخاب کرد و به آنان دستور میداد.
اما یکی از پسرها زیر بار فرمان او نرفت.
کار بالا گرفت.
پدر آن کودک شکایت کرد.
و ماجرا، از یک بازی کودکانه به مسئلهای جدی تبدیل شد.
کوروش و پدرخواندهاش را نزد آستیاگ بردند.
آستیاگ به چهره پسر نگاه کرد.
چیزی در رفتار او عجیب بود.
در نگاهش چیزی آشنا میدید.
انگار بخشی از جوانی خودش را در آن کودک میدید.
آستیاگ پرسید:
«تو کیستی؟»
و شاید برای نخستین بار، آن مرد قدرتمند احساس کرد چیزی در گذشتهاش دوباره به سراغش آمده است.
پدرخوانده کوروش را تحت فشار گذاشتند تا حقیقت را بگوید.
سرانجام راز آشکار شد.
این کودک، همان نوهای بود که آستیاگ فرمان داده بود کشته شود.
اما آیا پیشگویی بالاخره به حقیقت رسیده بود؟
آستیاگ دوباره سراغ پیشگوها رفت
آستیاگ وحشت کرده بود.
اما مغان بار دیگر خواب و نشانهها را بررسی کردند.
و این بار گفتند:
کوروش یک بار در بازی کودکان شاه شده است.
پس بخشی از پیشگویی تحقق یافته و دیگر خطری برای آستیاگ ندارد.
آستیاگ، شاید از سر آسودگی و شاید از سر ناچاری، کوروش را نکشت.
او را به خانواده اصلیاش بازگرداندند.
کوروش حالا میدانست که یک چوپانزاده نیست.
او فرزند کمبوجیه یکم و ماندانا و از نسل دو خاندان مهم ایرانی بود.
پسری از پارس، با پیوندی مستقیم با خاندان سلطنتی ماد.
و از همینجا، داستان کودکی که قرار بود کشته شود، وارد فصل تازهای شد.
انتقام هارپاگ
اما آستیاگ چیزی را فراموش نکرده بود.
هارپاگ.
مردی که از فرمان او سرپیچی کرده بود.
آستیاگ او را به مهمانی دعوت کرد.
مهمانیای خصوصی و باشکوه.
هارپاگ نمیدانست که این مهمانی قرار است یکی از تلخترین صحنههای زندگیاش باشد.
آستیاگ دستور داده بود پسر هارپاگ را بکشند و گوشت او را، بدون آنکه هارپاگ بداند، در غذای مهمانی به او بدهند.
هارپاگ غذا را خورد.
و بعد، آستیاگ حقیقت را به او گفت.
پسر خودش را خورده بود.
آستیاگ شاید تصور میکرد با این کار هارپاگ را برای همیشه درهم شکسته است.
اما گاهی یک انسان را با ترس نمیتوان شکست.
میتوان او را خشمگین کرد.
و آستیاگ، بیآنکه بداند، در همان شب دشمنی ساخت که بعدها به سقوط تاجوتخت خودش کمک کرد.
هارپاگ کینه را در دل نگه داشت.
سالها گذشت.
اما بعضی کینهها پیر نمیشوند.
فقط صبر میکنند.
روزی که پارس در برابر ماد ایستاد
حدود سال ۵۵۰ پیش از میلاد، آنچه آستیاگ از آن میترسید، آغاز شد.
کوروش علیه آستیاگ شورید.
اما این فقط شورش یک شاهزاده جوان نبود.
در پشت کوروش، گروهی از بزرگان ماد نیز قرار گرفتند؛ و هارپاگ که از پیش با کوروش همراه شده بود، نقش مهمی در این تحول داشت.
سپاه ماد و پارس روبهروی یکدیگر قرار گرفتند.
اما داستان برخلاف بسیاری از جنگهای بزرگ تاریخ، لزوماً با یک کشتار عظیم پایان نیافت.
بخشی از نیروهای ماد به کوروش پیوستند.
آستیاگ شکست خورد.
اَکباتان، پایتخت مادها، به دست کوروش افتاد.
و پادشاهی ماد دیگر همان قدرت پیشین نبود.
اما نکته مهم اینجاست:
مادها نابود نشدند.
کوروش بسیاری از ساختارها و نخبگان ماد را در نظم سیاسی تازه خود جای داد و مادها بعدها یکی از مهمترین عناصر امپراتوری هخامنشی شدند.
در حقیقت، آنچه رخ داد بیشتر از آنکه نابودی کامل مادها باشد، انتقال مرکز قدرت از ماد به پارس بود.
و این، آغاز امپراتوری هخامنشی بود.
کِرِزوس؛ مردی که پیشگویی را اشتباه فهمید
حالا قدرتی تازه در شرق قد کشیده بود.
اما در غرب، پادشاهی ثروتمند و قدرتمند به نام لیدیه وجود داشت.
پادشاه آن، کِرِزوس، یکی از ثروتمندترین فرمانروایان عصر خود بود.
وقتی خبر سقوط ماد رسید، کرزوس نگران شد.
همسایه جدیدش دیگر یک قدرت کوچک نبود.
کوروش حالا صاحب سرزمینهای گستردهای شده بود.
کرزوس به سراغ پیشگوی معروف دلفی رفت.
پاسخی گرفت که بعدها به یکی از مشهورترین نمونههای طنزآمیز تاریخ تبدیل شد:
اگر به جنگ بروی، امپراتوری بزرگی سقوط خواهد کرد.
کرزوس خوشحال شد.
با خود اندیشید:
«پس امپراتوری کوروش سقوط خواهد کرد.»
اما پیشگویی یک مشکل داشت.
نگفته بود کدام امپراتوری.
کرزوس به جنگ رفت.
و تاریخ، آرامآرام، معنای واقعی پیشگویی را آشکار کرد.
جنگی که قرار نبود در زمستان ادامه پیدا کند
دو سپاه با یکدیگر روبهرو شدند.
در نخستین نبرد بزرگ، نتیجه قطعی نبود.
کرزوس به پایتخت خود، سارْد، بازگشت و انتظار داشت زمستان فرا برسد و جنگ متوقف شود؛ همانگونه که در آن زمان معمول بود.
او حتی بخشی از نیروهایش را پراکنده کرد تا برای فصل بعد دوباره آماده شوند.
اما کوروش تصمیم دیگری داشت.
زمستان برای او به معنای توقف نبود.
سپاه پارس به سوی سارد حرکت کرد.
کرزوس انتظار چنین حملهای را نداشت.
در نبرد نهایی، تاکتیکی که در منابع باستانی به کوروش نسبت داده شده، نقش مهمی داشت: استفاده از شترها برای ترساندن اسبهای سوارهنظام لیدیه.
سوارهنظام لیدیه دچار آشفتگی شد.
و پس از نبرد، سارد به محاصره درآمد.
سرانجام پایتخت لیدیه سقوط کرد.
کرزوس شکست خورد.
و آن امپراتوری بزرگی که پیشگویی از سقوطش سخن گفته بود، نه امپراتوری کوروش، بلکه امپراتوری خودش بود.
حتی آثار باستانشناسی سارد نیز نشانههایی از آتشسوزی و ویرانی شدید هنگام سقوط شهر به دست پارسیان را حفظ کردهاند.
کوروش حالا دیگر تنها فرمانروای فلات ایران نبود.
قدرت او تا آسیای صغیر گسترش یافته بود.
سکوتی پیش از بزرگترین فتح
پس از سقوط لیدیه، کوروش به یکی از قدرتمندترین فرمانروایان جهان تبدیل شده بود.
اما هنوز یک قدرت بزرگ باقی مانده بود.
بابِل.
امپراتوری نوبابلی، سرزمینهای گستردهای را در اختیار داشت و خود شهر بابل یکی از بزرگترین و باشکوهترین شهرهای جهان باستان بود.
کوروش هنوز به بابل حمله نکرده بود.
سالها گذشت.
و سپس، در سال ۵۳۹ پیش از میلاد، زمان فرا رسید.
کوروش سپاه خود را به سوی بابل حرکت داد.
اما بابل فقط با یک لشکر شکست نخورد.
این شهر از درون نیز با مشکلات سیاسی روبهرو بود.
پادشاه آن زمان، نَبونید، محبوبیت یکسانی در میان همه گروههای جامعه نداشت و درگیریهای مذهبی و سیاسی نیز وجود داشت.
در همین شرایط، کوروش وارد سرزمین بابل شد.
سقوط بابل؛ شهری که بدون یک محاصره طولانی سقوط کرد
سپاه کوروش در نزدیکی اوپیس با نیروهای بابلی درگیر شد.
نیروهای بابلی شکست خوردند.
سپس سپاه کوروش پیش رفت.
در منابع مربوط به فتح بابل، شهر سیپّار بدون مقاومت جدی در برابر نیروهای کوروش قرار گرفت و سرانجام خود بابل نیز به دست او افتاد.
اما اینجا یک نکته بسیار مهم وجود دارد.
کوروش پس از ورود به بابل، خودش را نه یک ویرانگر بیگانه، بلکه به عنوان پادشاهی مشروع در چارچوب سنت سیاسی بابلی معرفی کرد.
استوانه مشهور کوروش که امروز در موزه بریتانیا نگهداری میشود، فتح بابل در سال ۵۳۹ پیش از میلاد و اقدامات کوروش در بازگرداندن برخی پیکرههای مقدس و سامان دادن به معابد را ثبت کرده است.
و اینجا بود که کوروش به فرمانروایی بر یکی از بزرگترین مراکز تمدنی جهان رسید.
ماد.
پارس.
لیدیه.
بابل.
قلمرو کوروش از سرزمینهای ایرانی تا میانرودان و بخشهایی از آسیای صغیر گسترده شده بود.
او اکنون بر امپراتوریای فرمان میراند که از بزرگترین امپراتوریهای جهان باستان بود.
کوروش؛ پادشاهی فراتر از مرزهای پارس
اما شاید مهمترین میراث کوروش فقط اندازه سرزمینهایش نبود.
او برای اداره این سرزمینهای گسترده، همه چیز را نابود نکرد.
بسیاری از ساختارهای محلی، نخبگان و سنتهای سرزمینهای فتحشده را در نظم تازه جای داد.
در بابل نیز کوروش تلاش کرد خود را در قالب سنتهای همان سرزمین معرفی کند.
به همین دلیل، امپراتوری او فقط با شمشیر ساخته نشد؛
بلکه با سیاست، سازگاری، حفظ ساختارهای محلی و ایجاد نوعی نظم میان سرزمینهای گوناگون نیز دوام پیدا کرد.
این ویژگی بعدها یکی از پایههای قدرت امپراتوری هخامنشی شد.
و شاید همینجا بتوان فهمید چرا نام کوروش، با گذشت بیش از دو هزار سال، هنوز برای تاریخدوستان جذاب است.
اما هنوز یک سرزمین باقی مانده بود...
کوروش دیگر مرد جوانی نبود.
سالها جنگ، سفر و فرمانروایی از پی او گذشته بود.
اما در شرق، سرزمینهایی دوردست هنوز بیرون از کنترل مستقیم او بودند.
و در یکی از آخرین لشکرکشیهایش، کوروش به سوی سرزمینهای شمالشرقی رفت.
اینجا تاریخ دوباره با افسانه درهم میآمیزد.
هرودوت میگوید دشمن کوروش، قومی کوچنشین به نام ماسَاژِتها بود که ملکهای به نام تومیریس داشتند.
در روایت هرودوت، کوروش ابتدا پیشنهاد ازدواج با تومیریس را مطرح کرد؛ اما این پیشنهاد پذیرفته نشد.
درگیری آغاز شد.
نبردی سخت درگرفت.
و کوروش، مردی که مادها را شکست داده بود، لیدیه را فروپاشانده و بابل را به امپراتوری خود افزوده بود، این بار با دشمنی روبهرو شد که در سرزمین خودش میجنگید.
سرانجام، در سال ۵۳۰ پیش از میلاد، کوروش کشته شد.
اما چگونگی مرگ او هنوز قطعی نیست.
هرودوت میگوید کوروش در نبرد با ماساژتها کشته شد و تومیریس پس از آن دستور داد سر او را بیاورند.
اما نویسندگان باستانی دیگر، روایتهای متفاوتی ارائه کردهاند؛ از جمله مرگ کوروش در جنگ با دِربیسیها یا اقوام دیگری در آسیای مرکزی.
پس اگر بخواهیم دقیق و تاریخی بنویسیم، بهتر است بگوییم:
کوروش احتمالاً در یک لشکرکشی در آسیای مرکزی در سال ۵۳۰ پیش از میلاد کشته شد؛ اما جزئیات دقیق مرگ او قطعی نیست.
و شاید همین ابهام، پایان زندگی او را مرموزتر کرده باشد.
پایان یک پادشاه؛ آغاز یک افسانه
کوروش را در پاسارگاد به خاک سپردند.
شهری که خود او بنیان گذاشته بود.
امپراتوریای که ساخته بود، با مرگش از بین نرفت.
پسرش کمبوجیه دوم پس از او به قدرت رسید و بعدها این امپراتوری باز هم گسترش یافت.
اما داستان کوروش، دیگر فقط داستان یک پادشاه نبود.
داستان کودکی بود که یک پادشاه از ترس آیندهاش دستور مرگ او را صادر کرد.
کودکی که قرار بود ناپدید شود، اما زنده ماند.
پسری که روزی در یک بازی کودکانه «شاه» شد.
مرد جوانی که علیه پدربزرگش شورید.
فرمانروایی که مادها را شکست داد.
کرزوس را از تخت به زیر کشید.
لیدیه را به قلمرو خود افزود.
بابل، یکی از بزرگترین شهرهای جهان باستان، را فتح کرد.
و سرانجام در دورترین مرزهای امپراتوری خود، در نبردی که جزئیاتش هنوز در مه تاریخ گم شده است، جان باخت.
اما شاید عجیبترین بخش این داستان، همان چیزی باشد که در ابتدای آن اتفاق افتاد.
آستیاگ از یک خواب ترسید.
او میترسید که نوهاش روزی تاج او را بگیرد.
برای جلوگیری از تحقق خواب، دستور داد کودک را بکشند.
اما کودک زنده ماند.
آستیاگ تلاش کرد سرنوشت را با یک فرمان تغییر دهد.
اما همان فرمان، زنجیرهای از اتفاقات را به راه انداخت که سرانجام تاج مادها را به همان کودکی رساند که قرار بود کشته شود.
و شاید تاریخ، در سکوت، لبخند میزند وقتی میبیند انسانها برای فرار از آینده چه نقشههایی میکشند.
چون گاهی...
آنچه قرار است از آن فرار کنی، درست از همان مسیری به سراغت میآید که برای فرار از آن ساختهای.
کوروش رفت.
اما نامش ماند.
در سنگهای پاسارگاد، در کتیبههای بابل، در نوشتههای تاریخنگاران یونانی و در حافظه تمدنی سرزمینی که قرنها بعد، هنوز او را با نامی بزرگ میشناخت:
کوروش بزرگ.
مردی که از یک کودکِ محکوم به مرگ آغاز شد و به بنیانگذار یکی از بزرگترین امپراتوریهای جهان باستان تبدیل شد.
و شاید سؤال جالبتر این باشد:
اگر هارپاگ آن روز فرمان آستیاگ را اجرا میکرد...
آیا چیزی به نام امپراتوری هخامنشی شکل میگرفت؟
شاید پاسخ این سؤال را هیچکس هرگز نداند.
اما تاریخ، برای ما یک چیز را روشن گذاشته است:
گاهی سرنوشت یک ملت، از زندگی یک کودک آغاز میشود؛
کودکی که هنوز خودش هم نمیداند قرار است روزی نامش را تاریخ برای هزاران سال حفظ کند.


نظرات
هنوز نظری ثبت نشده است.